
" صادق هدایت"..............................................یک دوستی داشتم،پلوی غذایش را خالی می خورد،گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،نه از خوردن آن پلو لذت می برد،نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...زندگی هم همینجوری ست.گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد،برای روزی که مشکلات تمام شود.هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،برای روزی ...
ادامه مطلب